تبلیغات
گپ استاد و دانشجو

كلاس درس

در کلاس روزگار
درسهای گونه گونه هست
درس دست یافتن به آب و نان
درس زیستن کنار این و آن
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
در کنار این معلمان و درسها
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها، تمام عمر
در کلاس هست!! و در کلاس نیست!!!!!
نام اوست : مرگ
و آنچه را که درس میدهد،
                                
زندگی است ...

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 اردیبهشت 1388    | توسط: km    | طبقه بندی: شعر،     | نظرات()

طالب علم

جوانی کم شور و شوق نزد سقراط رفت و گفت: ای سقراط بزرگ آمده ام که از خرمن دانش تو خوشه ای برگیرم. فیلسوف یونانی، جوان را به دریا برد. او را به درون آب کشانید و سرش را 15 ثانیه زیر آب کرد. وقتی که دست خود را بر داشت تا جوان سر از آب برآورد و نفس بکشد، به او گفت که آنچه را خواسته بود تکرار کند.

جوان نفس زنان گفت:” دانش، دانش میخواهم ای مرد بزرگ”. سقراط دوباره سرش را زیر آب کرد و این بار چند ثانیه بیشتـر. بعد از چند بار تکرار این عمل، سقراط پرسید: ” گفتی چه میخواهی؟” جوان که از نفس افتـاده بود به زحمت گفت: “هـوا، هـوا مـیخواهم“ سقراط گفت:  بسیار خوب، هر وقت که نیاز به دانش را به قدر نیاز به هوا احساس کردی، آن را به دست خواهی آورد.


 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 30 فروردین 1388    | توسط: km    | طبقه بندی: حکایت،     | نظرات()

نوشته ای از دكتر شریعتی

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 دی 1387    | توسط: km1    | طبقه بندی: نیایش،     | نظرات()

السلام علیك یا ابا عبد الله

السلام علیك یا ابا عبدالله

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 دی 1387    | توسط: km    | طبقه بندی: مناسبتهای مذهبی،     | نظرات()

عید غدیر مبارك

 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 آذر 1387    | توسط: km    |    | نظرات()

چگونه امواج الكترومغناطیس را از بدن بیرون كنیم

چگونه امواج الكترومغناطیس را از بدن خود خارج كنیم 

لینک مستقیم

راست کلیک کنید و

Save as target

را انتخاب کنید

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 آذر 1387    | توسط: km    | طبقه بندی: پرسش ازما و پاسخ از شما،     | نظرات()

بازاریابی


مطالعه تطبیقی خواستگاری و بازاریابی

در یكی از كلاسهای دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاریابی به دانشجویان خود بود..

1) شما در یك مهمانی ، یك دختر بسیار زیبا رو میبینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و میگین : "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج كن، به این میگن بازاریابی مستقیم

2) شما در یك مهمانی به همراه دوستانتون، یك دختر بسیار زیبا رو میبینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله یكی از دوستاتون میره پیش دختره، به شما اشاره میكنه و میگه : " اون پسر ثروتمندیه، باهاش ازدواج كن" ، به این میگن تبلیغات

3) شما در یك مهمانی، یك دختر بسیار زیبا رو میبینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو میگیرین، فردا باهاش تماس میگیرین و میگین : "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج كن" ، به این میگن بازاریابی تلفنی

4) شما در یك مهمانی، یك دختر بسیار زیبا رو میبینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله كراواتتون رو مرتب میكنین و میرین پیشش، اون رو به یك نوشیدنی دعوت میكنیین، وقتی كیفش میافته براش از روی زمین بلند میكنین، در آخر هم براش درب ماشین رو باز میكنین و اون رو به یك سواری كوتاه دعوت میكنین و میگین : " در هر حال، من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج میكنی؟ " ، به این میگن روابط عمومی

5) شما در یك مهمانی، یك دختر بسیار زیبا رو میبینین كه داره به سمت شما میاد و میگه: "شما پسر ثروتمندی هستی، با من ازدواج میكنی؟" ، به این میگن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری

6) شما در یك مهمانی، یك دختر بسیار زیبا رو میبینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و میگین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج كن" ، بلافاصله اون هم یك سیلی جانانه نثار شما میكنه، به این میگن پسزدگی توسط مشتری

7) شما در یك مهمانی، یك دختر بسیار زیبارو میبینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و میگین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج كن" و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی میكنه، به این میگن شكاف بین عرضه و تقاضا

8) شما در یك مهمانی، یك دختر بسیار زیبارو میبینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این كه حرفی بزنین، شخص دیگه ای پیدا میشه و به دختره میگه: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج كن" به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا

9) شما در یك مهمانی، یك دختر بسیار زیبارو میبینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این كه بگین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج كن" ، همسرتون پیداش میشه، به این میگن منع ورود به بازار

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 آذر 1387    | توسط: km    | طبقه بندی: حکایت،     | نظرات()

ریسك‌پذیری

دو تا دانه توی خاك حاصلخیز بهاری كنار هم نشسته بودند.

 

دانه اولی گفت: من میخواهم رشد كنم! من میخواهم ریشه هایم را هر چه عمیقتر در دل خاك فرو كنم و شاخه هایم را از میان پوسته زمین بالای سرم پخش كنم... من میخواهم شكوفه های لطیف خودم را همانند بیرقهای رنگین برافشانم و رسیدن بهار را نوید دهم... من میخواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگهایم احساس كنم!

 و بدین ترتیب دانه روئید.

 

دانه دومی گفت: من میترسم. اگر من ریشه هایم را به دل خاك سیاه فرو كنم، نمیدانم كه در آن تاریكی با چه چیزهائی روبرو خواهم شد. اگر از میان خاك سفت بالای سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه های لطیفم آسیب ببینند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هایم باز شوند و حیوانی قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هایم به گل ننشینند، احتمال دارد بچه كوچكی مرا از ریشه بیرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصیبم شود.

و بدین ترتیب دانه منتظر ماند.

 

مرغ خانگی كه برای یافتن غذا مشغول كند و كاو زمین بود دانه را دید و در یك چشم بر هم زدن قورتش داد.

آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد می ترسند، به وسیله زندگی بلعیده می شوند.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 30 آبان 1387    | توسط: km    | طبقه بندی: حکایت،     | نظرات()

ماهی تازه

ماهی تازه

ماهی تازه یكی از غذاهای اصلی مردم ژاپن است. ژاپن كشوری جزیره ایست كه محصور در آبهایی است كه منبع عظیم ماهی را در خود دارد. اما سالها پیش بعلت صید بی رویه با استفاده از تكنولوژیهای پیشرفته، منابع آبزیان در سواحل ژاپن و مناطق اطراف به شدت كاهش یافت به صورتی كه كشتیهای صید ماهی مجبور شدند به آبهای دورتر برای صید ماهی بروند. اما مشكل این بود كه با طی مسافت زیاد، ماهیها تازگی خود را از دست میدادند و ژاپنیها كه عادت به خوردن ماهی تازه داشتند رغبت چندانی به خوردن ماهیهای جدید از خود نشان نمیدادند.

صاحبان كشتیها و صنایع ماهیگیری برای حل این مسئله در كشتیها، حوضچه هایی تعبیه كردند. در واقع پس از صید ماهیها، آنها را در حوضچه ها میریختند تا ماهیها زنده به ساحل برسند و بلافاصله مصرف شوند. علیرغم این ترفند هنوز مردم عقیده داشتند كه این ماهیها نیز مزه و طعم ماهی تازه را ندارند و از آنها استقبال نكردند.

صاحبان كشتیها كه خود را با یك بحران بزرگ و جدی روبرو میدیدند به فكر یك راه حل نهایی افتادند. تحقیقات نشان میداد درست است كه ماهیها زنده به ساحل میرسند اما چون همانند محیط طبیعی خود از حركت و فعالیت برخوردار نبودند، هنگام مصرف نیز طعم ماهی تازه را نمیدادند. راه حل نهایی استفاده از كوسه ماهیهای كوچكی بود كه آنها را در حوضچه های ماهیها انداختند. هر چند تعدادی از ماهیها توسط این كوسه ماهیها شكار میشدند اما درصد عمده ای زنده میماندند. در واقع از آنجا كه ماهیها مرتب توسط كوسه ها مورد تعقیب قرار میگرفتند، یك لحظه آرام و قرار نداشتند و همان تحركی را از خود نشان میدادند كه در محیط طبیعی زندگی خود داشتند. ناگفته پیداست كه ژاپنیها از این ماهیها استقبال كردند و آنها را به عنوان ماهیهای تازه میخریدند.

شرح حكایت

اگر می خواهید همیشه در حال حركت، رشد و پویایی باشید كوسه ای در حوضچه زندگی خود بیندازید؛ كوسه مشكلات. زیرا آنچه زندگی ما را تهدید میكند سكون، بیتحركی و در جا زدن و در نهایت پوسیدن است.

             آبی كه بر آسود زمینش بخورد زود

      دریا شود آن رود كه پیوسته روان است   

هوشنگ ابتهاج


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 آبان 1387    | توسط: km    | طبقه بندی: پرسش ازما و پاسخ از شما،     | نظرات()

بقیه عمر

امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست،

 پس اگر خود را برای آینده آماده نسازید،

بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید.


اگر به دنبال موفقیت نروید خودش به دنبال شما نخواهد آمد.

زندگی هنگامی به شماپاداش خواهد داد كه موفقیت را بعنوان یك حق آسمانی پذیرفته و باور داشته باشید. مجبورنیستید در موقعیت موجود باقی بمانید .

این بستگی به تصمیم گیری خودتان دارد . می توانید هر لحظه تغییر كنید.


نوشته شده در تاریخ شنبه 11 آبان 1387    | توسط: km    |    | نظرات()

فرصت طلبی الاغه

الاغ پیر فرصت طلب!!!


متن حكایت



كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی توی یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از تو چاه بیرون بیاورد. برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و زیاد زجر نكشد

مردم با سطل روی سر الاغ خاك میریختند اما الاغ هر بار خاكهای روی بدنش رو میتكاند و زیر پایش میریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا میآمد سعی میكرد روی خاكها بایستد. روستاییها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و بیرون آمد

مشكلات زندگی مثل تلی از خاك بر سر انسانها میریزند و آنها مثل همیشه دو اتنخاب دارند. اول اینكه اجازه بدهند مشكلات آنها را زنده به گور كند و دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازند برای صعود

الاغ نیز در روبرو شدن با یك مشكل (زنده به گور شدن)، به شكل ظاهری آن كه تهدید بود توجه نكرد بلكه با رویكرد متفاوت جنبه فرصت آن را یافت و از آن بهره برد


نوشته شده در تاریخ شنبه 13 مهر 1387    | توسط: km    | طبقه بندی: حکایت،     | نظرات()

خاطره

من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال این بود: ?نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟?
من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من این درس را هیچگاه فراموش نکرده‌ام
.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 مهر 1387    | توسط: km1    | طبقه بندی: پرسش ازما و پاسخ از شما،     | نظرات()

حدیث

 

 

پیامبر اکرم ص فرمودند:

طُوبى‏ لِمَن تَرَک شَهوَةً حاضِرَةً لِمَوعودٍ لَم یرَهُ

 

خوشا آن که شهوتِ آماده‏اى را به خاطر پاداش وعده داده شده‏اى که آن را ندیده است ، رها کند

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 مهر 1387    | توسط: km1    | طبقه بندی: مناسبتهای مذهبی،     | نظرات()

تو نیكی می‌كن و در دجله اندازد

یک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که می‌بارید ایستاده بود. ماشینش خراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس شده بود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى میان سفیدپوستان و سیاه‌پوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاه‌پوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد و بعد مسیرش را عوض کرد و به ایستگاه قطار رفت و از آن جا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.

زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش آورده‌اند. یادداشتى هم همراهش بود با این مضمون:
از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کردید بسیار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هایم که روح و جانم را هم خیس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسیدید. به دلیل محبت شما، من توانستم در آخرین لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به دیگران دعا می‌کنم.

 

ارادتمند
خانم نات کینگ‌کول

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 مهر 1387    | توسط: km1    | طبقه بندی: حکایت،     | نظرات()

هر مانعی فرصتی است

در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند.

سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست که بسیارى از ما نمی‌دانیم!
هر مانعى= فرصتى >>

 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 شهریور 1387    | توسط: km1    | طبقه بندی: حکایت،     | نظرات()

مهریه عرفانی

مهریه عرفانی: پانصد هزار شاخه گل و نوشتن دیوان شمس

پسر جوان، وقتى پاى سفره عقد نشست و حاضر شد مهریه همسرش را پانصد هزار شاخه گل سرخ و یك جلد دیوان شمس تبریز به خط خودش در نظر بگیرد، نمى‌دانست چند سال بعد باید چند هزار بیت شعر دیوان شمس را بنویسد .
به نوشته « ایران»، چندى پیش، زنى جوان به شعبه 264 دادگاه خانواده 121 مراجعه
 و با ارائه دادخواست طلاق به قاضى نحوى گفت: چند سال پیش بود كه جوان مهندسى به خواستگارى‌ام آمد. از همان اول تصمیم گرفتم كه بناى زندگى‌مان را بر پایه تفاهم و عشق و عرفان بگذارم این بود كه براى مهریه‌ام، پانصد هزار شاخه گل سرخ و دیوان شمس به خط شوهرم و چهارده سكه بهار آزادى تعیین كردم. فكر مى‌كردم اگر او
حاضر شود چنین مهریه‌اى را بپذیرد، باید از اندیشه بالایى برخوردار باشد
 
وى گفت: او هم پذیرفت و ما بعد از ازدواج، زندگى مشتركمان را آغاز كردیم. در
 این مدت با اینكه از نظر عقیدتى میان من و شوهرم تفاوتهایى بود و گاهى مشكل پیدا مى‌كردیم ولى من سعى مى‌كردم با گذشت باعث حفظ زندگى مشتركم شوم.
وى ادامه داد: تا اینكه بعد از چند سال، روز به روز بر اختلاف میان من و اواضافه شد و شوهرم و من به این نتیجه رسیده ایم كه دیگر امكان ادامه این زندگى
 وجود ندارد و به همین علت من به دادگاه خانواده مراجعه كرده و تقاضاى دریافت مهریه و طلاق دارم .
با درخواست این زن جوان، قاضى دستور احضار این مرد را به دادگاه داد. این مرد
 جوان در برابر قاضى دادگاه خانواده گفت: آقاى قاضى! من و همسرم با اینكه از ابتدا سعى داشتیم تا پایه‌هاى زندگى مشتركمان را استحكام ببخشیم موفق نشدیم و به همین علت من هم فكر مى‌كنم بهتر است تا از یكدیگر جدا شویم .
وى گفت: طبق مهریه‌اى كه براى همسرم تعیین كرده‌ام، باید دیوان شمس را به خط
 خودم براى او بنویسم و پانصدهزار شاخه گل به او بدهم .
قاضى نحوى پس از استعلام از اتحادیه گل‌فروشان، قیمت پانصدهزار شاخه گل را كه
 بخشى از مهریه عروس جوان بود، 150میلیون تومان محاسبه كرده و در حكمى به داماد جوان اعلام شد كه وى موظف به پرداخت 150 میلیون تومان ـ قیمت پانصد هزار شاخه گل سرخ ـ چهارده سكه بهار آزادى و نوشتن از روى اشعار دیوان شمس تبریزى است.

ای خاك بر سرت مهندس

 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 تیر 1387    | توسط: km1    | طبقه بندی: حکایت،     | نظرات()

نیمه شرافتمندانه زندگی

نیمه شرافتمندانه زندگی

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم. ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، آدمی مفلس و بدبخت که مادرش را در اثر اعتیاد و پدرش را در اثر اعدام از دست داده بود و از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت. ویلان آدمی بود بزدل و در عین حال شجاع که به یک زندگی مضحک عادت کرده بود، او مانند هیچ کدام از کارمندان زندگی نمی کرد، یعنی زندگی یکنواخت بخور و نمیر نداشت به قولی آرزوهایی در سر داشت. همه فکر می کردند او دیوانه است! از همان هایی که زندگی حقوق بگیری و کارمندی شان در طول مدت سی سال خدمت، کوچکترین تغییری نمی کرد و دچار هیچ تحولی نمی شد.
ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن و نقشه کشیدن برای بازنشسته شدن زودهنگام. بی پروا به همه فحش می داد. اگر کاری به او پیشنهاد می شد به راحتی رد می کرد. رییس اداره و نمایندگان سنا و نخست وزیر و رییس جمهور را نقد می کرد و به روزنامه های چپی و دست راستی و تکنوکرات و حزب کارگر و سازمان ملل متحد دری وری می گفت و هشدار می داد اسامی کسانی که زندگی او را نابود کرده اند افشا خواهد کرد. پتی اف در تمام مدتی که من می شناختمش پیرهنی می پوشید آبی رنگ مثل پیرهن افسران نیروی هوایی که دو جیب داشت! همیشه روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید آدمی بود شاد و سرزنده که در مدت پانزده روز دست کم ده بار به خواستگاری می رفت اما به محض تمام شدن پول تا آخر ماه سگی بود در بند محافظه کاری که لحظه ای جز برای مستراح رفتن از اتاق خود خارج نمی شد!
و این آغاز بزدلی مرد شجاع پانزده روز اول ماه بود. مردی که نیمی از ماه سیگار برگ می کشید و نیمی دیگر چای خشک. مردی که نیمی از ماه مست بود و سرخوش و نیمی دیگر هشیار و خار. مردی که نیمی از ماه مردم او را آقا خطاب می کردند و نیمی از ماه مردیکه مفنگی! من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است و حتی یک بار در روز نخست ماه می ازدواج کرده است که البته همسرش را در روز بیست و نهم ماه ژوئن به دستور دادگاه طلاق داده است. یکی از دوستان می گفت عاقبت او را زمانی پیش از نیمه ماه بازنشسته کردند تا شرش از سر اداره کم شود. حالا سی سال است که من هم بازنشسته شده ام. روز آخر که من از اداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟»
بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم: «همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی، همین وضع دو جور مضحک
ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟»
گفتم:«نه»
گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»
گفتم: «آره...نه...نمی دونم
ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟»
جواب دادم: «نه»
ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!» 

 

 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 تیر 1387    | توسط: km1    | طبقه بندی: حکایت،     | نظرات()

بر لب جوی

بر لب جوی نشین ...

تا حالا لب رودخونه نشستی تا به فلسفه حركت آب فكر كنی؟

اگر اینكارو نكردی حتما بكن. می دونی چرا؟ چون وقتی به آبی كه از توش رد می شه نگاه كنی می بینی زندگی ما هم مثل همون آب توی رودخونه می مونه. آّب سنگهای بزرگی رو كه سر راهشه و پیشرفت رو براش مشكل می كنه دور می زنه و به راهش ادامه می ده تا به هدفش برسه. چه خوب می شد اگه ما آدما هم مشكلاتمون رو با تموم قدرت كنار می زدیم تا به اهدافی كه می خوایم برسیم یا از كنار مشكلاتی كه نمی تونستیم حل كنیم می گذشتیم.

نوشته شده در تاریخ شنبه 22 تیر 1387    | توسط: km1    | طبقه بندی: حکایت،     | نظرات()

تصور كن...

تصور كن...

مفهوم كوه مفهومی از طبیعته؛ وقتی اسمش میاد تصور هر آدمی ازش سختی و خطره؛ نمی دونم تا حالا به قله ای صعود كردید یا نه؟ دوست دارم اینو بگم چون خودم برای اولین بار تجربه اش كردم. عجب لذتی داره! با سختی بالا می ری؛  هزاران خطر را به جونت می خری وقتی یه نگاه به پشت سر می كنی متعجب می شی؛ یه نگاه به بالا كه می كنی یك دل نه صد دل می كنی كه برگردی اما یه شوری تو درونت میگه برو؛ بالاخره به قله یعنی اون نقطه هدف كه می رسی با تمام وجودت نفس عمیق می كشی و می گی آخش. عجب لذتی داره اونهمه شكوه و عظمت؛ عجب لذتی داره سختیاش؛ عجب لذتی داره فداكاری. اونوقته كه بی اختیار گریت می گیره؛ اونقدر زیبا كه هیچ گفته ای و هیچ عكسی نمی تونه ابهت این منظره رو برسونه.

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 تیر 1387    | توسط: km1    | طبقه بندی: حکایت،     | نظرات()

دریا

چقدر از دریا دور شده م. دریایی كه اون همه دوستش داشتم. كودكیهایم با شوق دیدن دریا٬ شنیدن صدای امواج از دل صدفها٬ از این سو به اون سوی ساحل دویدن٬ جمع كردن گوش ماهی٬ پریدن در آغوش دریا و خندیدن زیر بال موجهاش گذشت... من از دریا دور شدم یا اون از من؟ هنوز هم می رم دریا اما نه برای آب تنی٬ نه برای دیدن اون تصویرها و شنیدن اون صداهایی كه یه زمانی دیونه ش بودم... می رم عكس مسافرای ذوق زده ای رو بگیرم  كه از یه راه دور به عشق دریا اومدن٬ عكس بچه های كوچولو رو كه توی آب جیغ می زنن و می خندن٬ بچه هایی كه از دیدن بی خیالی من حیرت زده می شن. می رم كه از طلوع و غروبش عكسهای قشنگ بگیرم و بذارم توی آلبوم! تا یه روزی كه دوستم آلبومم را دید ٬ اون عكسهای یادگاری رو برداره و ازم بخواد پشتشون بنویسم: دریا آهنگ داره٬ عطر داره٬ طعم داره...

نه باید بهش بگم: دوست من٬ اون دریا نیست٬ فقط یك عكسه.

باید با دریا آشتی كنم. همین الان می رم به ملاقاتش. خودم می رم. فقط خودم٬ بدون دوربین عكاسی.

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 تیر 1387    | توسط: km1    | طبقه بندی: حکایت،     | نظرات()

شعر

ای مُرغک خُرد ، ز آشیانه

پرواز کن و پریدن آموز

تا کی حرکات کودکانه؟

در باغ و چمن چمیدن آموز

رام تو نمی شود زمانه

رام از چه شدی ؟ رمیدن آموز

مندیش که دام هست یا نه

بر مردم چشم ، دیدن آموز

شو روز به فکر آب و دانه

هنگام شب آرمیدن آموز

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 9 تیر 1387    | توسط: km1    | طبقه بندی: شعر،     | نظرات()

نیاش

خدایا: همیشه ناظر بر كارهایم باش تاگناهی نكنم. همیشه در كنارم باش تا احساس قدرت بیشتری نمایم.

خدایا: كمكم كن تا از قدرتم در راه خیر استفاده كنم و قدرت تشخیص خیر از شررا به من بده و آرامش و عشق پاك كودكیم را به من بازگردان.

خدایا: در هنگام بی پناهی؛ پناهم ده.

خدایا: آن قدر ظرف وجودیم را بزرگ ساز تا هرگز از ناملایمات ها لبریز نشود.

خدایا: كینه ها را از ذهنم دور ساز. كمكم كن تا در موقع خشم سخنی به زبان نیاورم. در مقابل كمكهایم به دیگران انتظار محبت و كمك متقابل نداشته باشم.

خدایا: مرا از امتحان زندگی سربلند بیرون آور.

نوشته شده در تاریخ شنبه 8 تیر 1387    | توسط: km1    | طبقه بندی: نیایش،     | نظرات()

تلاش پروانه

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمیتواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند اما چنین نشد. در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد. و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند. آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده است تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد. گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمیتوانستیم پرواز کنیم.


شرح حکایت: 


هنر تفویض اختیارات و دادن فرصت برای تلاش کردن به دیگران به خصوص فرزندان و به تبع آن دادن فرصت برای خطا کردن، از کلیدی ترین داشته های انسانها و فرزندانمان است. چرا که مدیریت چنین تعریف می شود: «انجام کارها توسط دیگران». و این مهم تحقق نمیپذیرد جز با اعتماد به دیگران، واگذاری بخشی از اختیارات و داشتن سعه صدر در مقابل خطاهای دیگران. همواره وجود درصدی از خطا در اثر واگذاری یا تفویض اختیارات و مسئولیتها، انکارناپذیر است. پس  از تجربه چند خطا و دیدن عواقب آن، فرزندان و اطرافیانمان آمادگی لازم را برای انجام صحیح کارها پیدا خواهند کرد.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 5 تیر 1387    | توسط: km    | طبقه بندی: حکایت،     | نظرات()

ترفندهای مالی



سلام


امروز برای تنوع،  گریزی به دنیای واقعیت زدم و پیامی میفرستم که کم و بیش به تخصص خودم هم نزدیکترهست 


 


امیدوارم مفید باشه




 


برای اینكه بچه‌هایتان را مدیر مالی بار بیاورید

این چهار ترفند مالی را امتحان كنید


 


كافی‌است چند هزار تومان پول به همراه چند فهم عمومی مالی به آنها بدهید.


 آیا می‌خواهید مطمئن شوید كه بچه‌هایتان سرانجام در بزرگسالانی مدیر مالی قوی خواهند شد یا نه؟

چهار آزمایش زیر را انجام بدهید:

توصیه‌ می‌شود این شگردها را روی بچه‌های‌تان امتحان كنید، درباره درس‌هایی كه باید آموخته بشوند با آنها صحبت كنید و بعد پنهانی كلاهتان را قاضی كنید كه آیا خود شما اسیر این كلك‌های مالی شده‌اید؟




 1) بها دادن به امروز:

بچه‌ها می‌توانند در بزرگسالی با پشتكار پول پس‌انداز كنند، به شرطی كه یاد بگیرند خواسته‌هایشان را به تاخیر بیندازند. با این همه این مهارت به آسانی به دست نمی‌آید.

می‌خواهید بدانید چرا؟ فرض كنید پول توجیبی بچه‌ها هفته‌ای 5 هزارتومان باشد. هفته بعد كه برای گرفتن پول توجیبی خود به سراغتان آمدند به آنها حق انتخاب بدهید؛ یكی اینكه می‌توانند همان 5 هزار تومان همیشگی را همین الان دریافت كنند، یا 7 هزار تومان داشته باشند؛ یعنی افزایشی 40‌درصدی، به شرطی كه بتوانند یك هفته صبر كنند.

«شلومو بنارتزی»، استاد اقتصاد دانشگاه كالیفرنیا در لس‌آنجلس می‌گوید: «این به خواسته‌های آنی و لحظه‌ای مربوط می‌شود. اینكه الان هیچ پولی نگیری جالب به نظر نمی‌رسد بنابراین آنها احتمالا 5 هزار تومان را انتخاب خواهند كرد.»


این لزوما به این معنا نیست كه فرزندان شما همه پول توجیبی‌شان را یكجا می‌خواهند. پروفسور بنارتزی می‌گوید: «اگر به بچه‌ها پیشنهاد انتخاب بین 7 هزار تومان همین الان یا روزی یك دلار را بدهیم احتمالا بچه‌ها مانند بزرگسالان روزی یك دلار را به مبلغ هنگفتی كه یك دفعه به‌دست بیاورند، ترجیح می‌دهند.»


 2) آهسته خرج كردن:

ما در مورد پول، بسته به نوع آن متفاوت فكر می‌كنیم. برای مثال اگر قرار باشد پول را نقدا از جیبمان پرداخت كنیم خیلی بیشتر مواظب خرج كردن آن هستیم نسبت به زمانی كه قرار باشد با كارت اعتباری خرید كنیم. برای تست كردن این موضوع روی بچه‌ها نوع پول تو جیبی‌شان را تغییر دهید، یك هفته به آنها 5 تا یك هزارتومانی بدهید، هفته بعد یك اسكناس 5 هزار تومانی. احتمالا متوجه می‌شوید كه اسكناس 5 هزارتومانی را آهسته‌تر خرج می‌كنند.«دانانجی نایاكانكوپام» استاد بازاریابی در دانشگاه آیوا می‌گوید: «اینطور تصور می‌شود كه اسكناس 5 هزار تومانی ارزش بیشتری دارد، ناراحتی ذهنی جدایی ازاسكناس 5هزار تومانی بیشتر از ناراحتی ذهنی جدایی از 5 تا یك هزار تومانی است.»بزرگسالان نیز همین گونه‌اند، پرفسور نایاكانكوپام به همراه دو همكار خود دریافتند اگر آدم‌ها برای مثال یك چک پول 50 هزار تومانی داشته باشند، تمایل كمتری به خرج كردن دارند نسبت به زمانی كه 10 تا اسكناس 5 هزار تومانی داشته باشند.


 تهیه فهرست خواسته‌ها:

همه ما خواهان چیزهایی هستیم كه در فروشگاه‌های بزرگ یا در تبلیغات دیده‌ایم. گاهی آن چیزی را كه خواهانش بودیم، می‌خریم و در نهایت سرخورده می‌شویم. بعضی اوقات چند روز كه صبر می‌كنیم اشتیاق خرید ما از بین می‌رود.


 3)آیا می‌خواهید جلوی بدون دلیل خرج كردن بچه‌هایتان را بگیرید؟

به تدبیری كه توسط «هیلان بیكر»- مشاور چاپ و تحلیل‌گر مالی در ملبورن- استفاده شده توجه كنید. زمانی كه دو فرزند وی چیزهایی را كه می‌خواستند نام بردند، خانم بیكر موارد را در دو فهرست خواسته‌های مجزا نوشت. چند روز یا چند هفته بعد همراه دو فرزندش به سراغ فهرست رفت تا بررسی كند آنها چه مواردی را هنوز می‌خواهند با پول تو جیبی خودشان بخرند یا به عنوان كادوی تولد یا عیدی دریافت كنند، خانم بیكر می‌گوید: «زمانی كه آنها خیلی بچه بودند از منو شگفت‌زده می‌شدند؛ چون گاهی حتی اسباب بازی به‌خصوصی را كه سه شنبه شدیدا می‌خواستند در روز جمعه اصلا به یاد نمی‌آوردند.»


  4) پول خردها را برای خودت نگه دار:

به نظر می‌رسد كه بچه‌ها خواسته‌های تمام نشدنی دارند كه البته شوك مالی بزرگی به خانواده وارد نمی‌كند. با این همه خرید كردن هیچ هزینه‌ای برایشان ندارد چون پول پدر مادرها را خرج می‌كنند.

ترفندی كه در اینجا باید بكار ببرید این است: كاری كنید بچه‌ها احساس كنند كه مشغول خرج كردن پول خودشان هستند. درتحقیقی زمانی كه دختر محقق، به اولین گردش علمی مدرسه رفت به او مثلاً 5 هزار تومان داد و گفت بقیه پول رو برگرداند، دختر با كیفی پر از خرت و پرت و چند صد تومان پول بازگشت. در گردش بعدی باز هم 5 هزار تومان به دختر داده شد، اما این دفعه محقق به او گفت هر چقدر كه باقی ماند مال خودت باشد. او با 5 هزارتومان بازگشت. بعدا این روش را محقق، روی  برادر كوچك‌تر دخترش امتحان كرد، تقریبا مثل قبل موفقیت‌آمیز نبود.


البته این نکته مهم را فراموش نکنید، افراط و تفریط در هیچ کاری خوب نیست .  «شما كه نمی‌خواهید فرزندانتان به یك روبات پول جمع‌كن تبدیل شوند. خوب است كه بدانیم چه زمانی پول را در قلك بیندازیم، اما این هم خوب است كه بدانیم چه زمانی پول را از قلك بیرون آوریم.»

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 12 خرداد 1387    | توسط: km    | طبقه بندی: حکایت،     | نظرات()

سرانجام کار

بارالها؛ چنان کن سرانجام کار

***

تو خشنود باشی و ما رستگار

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 اردیبهشت 1387    | توسط: km    | طبقه بندی: نیایش،     | نظرات()

مشکلات زندگی

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١٥٠ گرم.

استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمیدانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمیافتد.

استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى میافتد؟

یکى از شاگردان گفت: دستتان کمکم درد میگیرد.

حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دستتان بیحس میشود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج میشوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات میشود؟ من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.

اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانیترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.

اگر بیشتر از آن نگهشان دارید، فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.

فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

به این ترتیب تحت فشار قرار نمیگیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش میآید، برآیید!

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 اردیبهشت 1387    | توسط: km    | طبقه بندی: حکایت،     | نظرات()

نقاط ضعف

آیا نقطه ضعف می تواند نقطه قوت باشد؟



متن حكایت


كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش یك قهرمان جودو بسازد. استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاهها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از شش ماه خبر رسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار میشود. استاد به كودك ده ساله فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد. سرانجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب همگان، با آن تك فن همه حریفان خود را شكست دهد. سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تك فن برنده شود. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: دلیل پیروزی تو این بود كه اولاً به همان یك فن به خوبی مسلط بودی. ثانیاً تنها امیدت همان یك فن بود و سوم اینكه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، كه تو چنین دستی نداشتی. یاد بگیر كه در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده كنی. راز موفقیت در زندگی، لزوماً داشتن امكانات نیست، بلكه استفاده صحیح از "بی امكانی" نیز به عنوان نقطه قوت است.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 فروردین 1387    | توسط: km    | طبقه بندی: حکایت،     | نظرات()

همسر چهارم

متن حكایت


روزی، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت. او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار میكرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترینها هدیه میكرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست میداشت و به خاطر تعلق داشتنش به پادشاه؛ به همسایه فخر فروشی میكرد. اما همیشه میترسید كه مبادا او را ترك كند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه كه این پادشاه با مشكلی مواجه میشد، فقط به او اعتماد میكرد و او نیز همسرش را در این مورد كمك میكرد. همسر اول پادشاه، شریكی وفادار و صادق بود كه سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حكومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست میداشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع میشد.


روزی پادشاه احساس بیماری كرد و خیلی زود دریافت كه فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش میاندیشید و در عجب بود و با خود میگفت: «من 4 همسر دارم،اماالان كه درحال مرگ هستم، تنهامانده ام.


بنابراین به همسر چهارمش رجوع كرد و به او گفت: «من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهای فاخر كرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اكنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه میشوی؟» او جواب داد: «به هیچ وجه!» و در حالی كه چیز دیگری میگفت از كنار او گذشت. جوابش همچون كاردی در قلب پادشاه فرو رفت.


پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال كرد و به او گفت: «در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه میشوی؟» او جواب داد: «نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو، دوباره ازدواج خواهم كرد.» قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد.


بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت: «من همیشه برای كمك نزد تو میآمدم و تو همیشه كنارم بودی. اكنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من میآیی؟» او گفت: «متأسفم، در این مورد نمیتوانم كمكی به تو بكنم، حداكثر كاری كه بتوانم انجام دهم این است كه تا سر مزار همراهت بیایم"» جواب او همچون گلوله ای از آتش، پادشاه را ویران كرد.


ناگهان صدایی او را خواند: «من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمیكند به كجا روی، با تو میآیم.» پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود. او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: «ای كاش زمانی كه فرصت بود به تو بیشتر توجه میكردم.»





شرح حكایت


در حقیقت، همه ما در زندگی كاری خویش 4 همسر داریم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اینكه تا چه حد برایش زمان و امكانات صرف كرده ایم و به او پرداخته ایم، هنگام ترك سازمان و یا محل خدمت، ما را تنها می گذارد. همسر سوم ما، موقعیت ما است كه بعد از ما به دیگران انتقال می یابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقی نمیكند چقدر با هم بوده ایم، بیشترین كاری كه می توانند انجام دهند این است كه ما را تا محل بعدی همراهی كنند. همسر اول ما عملكرد ما است. اغلب به دنبال ثروت، قدرت و خوشی از آن غفلت مینماییم. در صورتیكه تنها كسی است كه همه جا همراهمان است.


همین حالا احیائش كنید، بهبودش دهید و مراقبتش كنید.

سال نو بر همه دوستان و دانشجویان عزیز مبارک باد.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 فروردین 1387    | توسط: km    | طبقه بندی: حکایت،     | نظرات()

تبریک سال نو

سال نو مبارک

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 28 اسفند 1386    | توسط: km    | طبقه بندی: شادزیستی،     | نظرات()

قیمت کمتر کسب کار بیشتر

ملا نصرالدین همیشه اشتباه می‌كرد



متن حكایت


ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌كرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سكه به او نشان می‌دادند كه یكی شان طلا بود و یكی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب می‌كرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سكه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب می‌كرد. تا اینكه مرد مهربانی از راه رسید و از اینكه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این كلك چقدر پول گیر آورده‌ام.


«اگر كاری كه می كنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشكالی ندارد كه تو را احمق بدانند.»





شرح حكایت


در این داستان می‌بینیم ملا نصرالدین با بهره‌گیری از استراتژی تركیبی بازاریابی، 1- قیمت كم‌تر و 2- ترویج ، كسب و كار «گدایی» خود را رونق می‌بخشد. او از یك طرف هزینه كمتری به مردم تحمیل می‌كند و از طرف دیگر مردم را تشویق می‌كند كه به او پول بدهند.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 23 اسفند 1386    | توسط: km    | طبقه بندی: حکایت،     | نظرات()